حکایت یکی را به چوگان مه دامغان

سه‌شنبه 8 فروردین 1402 شعر
حکایت یکی را به چوگان مه دامغان

حکایت یکی را به چوگان مه دامغان از باب نهم توبه و راه صواب کتاب بوستان سعدی می باشد.

یکی را به چوگان مه دامغان/بزد تا چو طبلش بر آمد فغان

شب از بی قراری نیارست خفت/بر او پارسایی گذر کرد و گفت

به شب گر ببردی بر شحنه، سوز/گناه آبرویش نبردی به روز

کسی روز محشر نگردد خجل/که شبها به درگه برد سوز دل

هنوز ار سر صلح داری چه بیم؟/در عذرخواهان نبندد کریم

ز یزدان دادار داور بخواه/شب توبه تقصیر روز گناه

کریمی که آوردت از نیست هست/عجب گر بیفتی نگیردت دست

اگر بنده‌ای دست حاجت بر آر/و گر شرمسار آب حسرت ببار

نیامد بر این در کسی عذر خواه/که سیل ندامت نشستش گناه

نریزد خدای آبروی کسی/که ریزد گناه آب چشمش بسی

سرآغاز باب دهم بوستان

سرآغاز باب دهم بوستان

حکایت سفر حبشه

حکایت سفر حبشه

انتخاب استان برای وضعیت آب‌و‌هوا