حکایت زلیخا با یوسف (ع)

انتشار: دوشنبه 7 فروردین 1402 شعر
حکایت زلیخا با یوسف (ع)

حکایت زلیخا با یوسف (ع) از باب نهم توبه و راه صواب کتاب بوستان سعدی می باشد.

زلیخا چو گشت از می عشق مست/به دامان یوسف در آویخت دست

چنان دیو شهوت رضا داده بود/که چون گرگ در یوسف افتاده بود

بتی داشت بانوی مصر از رخام/بر او معتکف بامدادان و شام

در آن لحظه رویش بپوشید و سر/مبادا که زشت آیدش در نظر

غم آلوده یوسف به کنجی نشست/به سر بر ز نفس ستمکاره دست

زلیخا دو دستش ببوسید و پای/که ای سست پیمان سرکش درآی

به سندان دلی روی در هم مکش/به تندی پریشان مکن وقت خوش

روان گشتش از دیده بر چهره جوی/که برگرد و ناپاکی از من مجوی

تو در روی سنگی شدی شرمناک/مرا شرم باد از خداوند پاک

چه سود از پشیمانی آید به کف/چو سرمایهٔ عمر کردی تلف؟

شراب از پی سرخ رویی خورند/وز او عاقبت زردرویی برند

به عذرآوری خواهش امروز کن/که فردا نماند مجال سخن

 

مثل پلیدی کند گربه بر جای پاک

مثل پلیدی کند گربه بر جای پاک

حکایت یکی متفق بود بر منکری

حکایت یکی متفق بود بر منکری

انتخاب استان برای وضعیت آب‌و‌هوا