حکایت درباره پیر درویش از باب چهارم کتاب بوستان است ، سعدی در این حکایت درباره پیرمردی روایت میکند.
یکی پیر درویش در خاک کیش/چه خوش گفت با همسر زشت خویش
چو دست قضا زشت رویت سرشت/میندای گلگونه بر روی زشت
که حاصل کند نیکبختی به زور؟/به سرمه که بینا کند چشم کور؟
نیاید نکوکاری از بد رگان/محال است دوزندگی از سگان
همه فیلسوفان یونان و روم/ندانند کرد انگبین از زقوم
ز وحشی نیاید که مردم شود/به سعی اندر او تربیت گم شود
توان پاککردن ز زنگ آینه/ولیکن نیاید ز سنگ آینه
به کوشش نروید گل از شاخ بید/نه زنگی به گرمابه گردد سپید
چو رد مینگردد خدنگ قضا/سپر نیست مر بنده را جز رضا
ارسال دیدگاه