گفتار اندر سلامت گوشه‌نشینی و صبر بر ایذاء خلق

دوشنبه 15 اسفند 1401 شعر

گفتار اندر سلامت گوشه‌نشینی و صبر بر ایذاء خلق از باب هفتم در عالم تربیت بوستان ، کتاب شاعر بزرگ قرن ششم، سعدی است.

اگر در جهان از جهان رسته‌ای است،/در از خلق بر خویشتن بسته‌ای است

کس از دست جور زبانها نرست/اگر خودنمای است و گر حق پرست

اگر برپری چون ملک ز آسمان/به دامن در آویزدت بدگمان

به کوشش توان دجله را پیش بست/نشاید زبان بداندیش بست

فرا هم نشینند تردامنان/که این زهد خشک است و آن دام نان

تو روی از پرستیدن حق مپیچ/بهل تا نگیرند خلقت به هیچ

چو راضی شد از بنده یزدان پاک/گر اینها نگردند راضی چه باک؟

بد اندیش خلق از حق آگاه نیست/ز غوغای خلقش به حق راه نیست

از آن ره به جایی نیاورده‌اند/که اول قدم پی غلط کرده‌اند

دو کس بر حدیثی گمارند گوش/از این تا بدان، ز اهرمن تا سروش

یکی پند گیرد دگر ناپسند/نپردازد از حرفگیری به پند

فرو مانده در کنج تاریک جای/چه دریابد از جام گیتی نمای؟

مپندار اگر شیر و گر روبهی/کز اینان به مردی و حیلت رهی

اگر کنج خلوت گزیند کسی/که پروای صحبت ندارد بسی

مذمت کنندش که زرق است و ریو/ز مردم چنان می گریزد که دیو

وگر خنده روی است و آمیزگار/عفیفش ندانند و پرهیزگار

غنی را به غیبت بکاوند پوست/که فرعون اگر هست در عالم اوست

وگر بینوایی بگرید به سوز/نگون بخت خوانندش و تیره‌روز

وگر کامرانی در آید ز پای/غنیمت شمارند و فضل خدای

که تا چند از این جاه و گردن کشی؟/خوشی را بود در قفا ناخوشی

و گر تنگدستی تنک مایه‌ای/سعادت بلندش کند پایه‌ای

بخایندش از کینه دندان به زهر/که دون پرور است این فرومایه دهر

چو بینند کاری به دستت در است/حریصت شمارند و دنیا پرست

وگر دست همت بداری ز کار/گدا پیشه خوانندت و پخته خوار

اگر ناطقی طبل پر یاوه‌ای/وگر خامشی نقش گرماوه‌ای

تحمل کنان را نخوانند مرد/که بیچاره از بیم سر برنکرد

وگر در سرش هول و مردانگی است/گریزند از او کاین چه دیوانگی است؟!

تعنت کنندش گر اندک خوری است/که مالش مگر روزی دیگری است

وگر نغز و پاکیزه باشد خورش/شکم بنده خوانند و تن پرورش

وگر بی تکلف زید مالدار/که زینت بر اهل تمیز است عار

زبان در نهندش به ایذا چو تیغ/که بدبخت زر دارد از خود دریغ

و گر کاخ و ایوان منقش کند/تن خویش را کسوتی خوش کند

به جان آید از طعنه بر وی زنان/که خود را بیاراست همچون زنان

اگر پارسایی سیاحت نکرد/سفر کردگانش نخوانند مرد

که نارفته بیرون ز آغوش زن/کدامش هنر باشد و رای و فن؟

جهاندیده را هم بدرند پوست/که سرگشتهٔ بخت برگشته اوست

گرش حظ از اقبال بودی و بهر/زمانه نراندی ز شهرش به شهر

عزب را نکوهش کند خرده بین/که می‌رنجد از خفت و خیزش زمین

وگر زن کند گوید از دست دل/به گردن در افتاد چون خر به گل

نه از جور مردم رهد زشت روی/نه شاهد ز نامردم زشت گوی

غلامی به مصر اندرم بنده بود/که چشم از حیا در بر افکنده بود

کسی گفت: «هیچ این پسر عقل و هوش/ندارد، بمالش به تعلیم گوش»

شبی بر زدم بانگ بر وی درشت/هم او گفت: «مسکین به جورش بکشت!»

گرت برکند خشم روزی ز جای/سراسیمه خوانندت و تیره رای

وگر بردباری کنی از کسی/بگویند غیرت ندارد بسی

سخی را به اندرز گویند: «بس!/که فردا دو دستت بود پیش و پس»

وگر قانع و خویشتن‌دار گشت/به تشنیع خلقی گرفتار گشت

که همچون پدر خواهد این سفله مرد/که نعمت رها کرد و حسرت ببرد

که یارد به کنج سلامت نشست؟/که پیغمبر از خبث ایشان نرست

خدا را که مانند و انباز و جفت/ندارد، شنیدی که ترسا چه گفت؟

رهایی نیابد کس از دست کس/گرفتار را چاره صبر است و بس

حکایت جوانی هنرمند فرزانه بود

گفتار اندر پرهیز کردن از صحبت احداث

×

ارسال دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

انتخاب استان برای وضعیت آب‌و‌هوا