رمان سیگار شکلاتی به قلم هما پور اصفهانی

سه‌شنبه 18 بهمن 1401 کتاب
رمان سیگار شکلاتی

مشخصات رمان سیگار شکلاتی

نام رمان:رمان سیگار شکلاتی

نویسنده: هما پور اصفهانی

ژانر :عاشقانه , اجتماعی , معمایی

تعداد: صفحه 245

ملیت: ایرانی

 

نویسنده رمان سیگار شکلاتی

هما پور اصفهانی از رُمان نویسان با سابقه ی کشورمان است که در دوازدهم اسفند ماه سال ۱۳۶۹ در شهر اصفهان متولد شده است. وی دارای مدرک کارشناسی ارشد روانشناسی می باشد.
هما پور اصفهانی تقریباً از ۱۰ سالگی نوشتن را شروع کردند اما هیچ گاه فکر نمی کردند که استعداد منحصربفردی در نوشتن داشته باشند.

 

معرفی رمان سیگار شکلاتی

سیگار شکلاتی رمانی‌ست که پر از ماجراهای جذاب است. سرشار از اتفاقاتی که درطول زمان رخ می‌دهد و خوانندگان را با خود همراه می‌کند. برای طرفداران و دوست‌داران ادبیات داستانی و همه آن‌هایی که به دنبال یک ماجراجویی جذاب و سرگرم‌کننده هستند، این کتاب عالی است. داستان جذابیت‌های خاص خودش را دارد و با اینحال بسیار خوشخوان است. پیچیدگی‌های داستانی مانع ساده نوشتن ماجرا نشده است و این یکی از مزیت‌های این کتاب است

 

رمان سیگار شکلاتی

رمان سیگار شکلاتی

فسمتی از رمان سیگار شکلاتی

اوففف دستت درد نکنه داداش شهراد … حال دادی خفن… شهراد پوزخند زد، از لب تخت بلند شد. دستمالی که مخصوص پاک کردن دستاش بود رو از توی کیفش بیرون کشید و انگشتای بلند اما پینه بسته اش رو یکی یکی روی
دستمال کشید، بعد کف دستش و بعد هم کل دستش رو با وسواس پاک کرد … بعد از کارش فقط دوست داشت دوش بگیره … باید تا رسیدن به خونه صبر می کرد. کمربند شلوارش رو که روی صندلی کنار تخت امید بود، برداشت و توی بندینه های شلوارش یکی یکی با صبر فرو کرد …

از گوشه چشم نگاش افتاد به امید …ریلکس ترین مشتریش… افتاده بود روی تخت و قرمزی بدنش نشون می داد که هنوز درد ضربه ها توی بدنش هست … اما این کارش بود …براش اهمیتی نداشت که مشتری ها درد می کشن یا نه، خودشون می خواستن، پس مسلما دوست داشتن… به شهراد چه! … کمربندش رو کشید و شکمش رو داد تو و سگک کمربند رو بست … صدای امید بلند شد، نصف صورتش روی بالش بود و حرفاش نصفه نیمه توی دل بالش فرو می رفت

وای خدا مردم از خوشی … شهراد من تو رو نداشتم چی می شد واقعا؟ !

باز پوزخند زد … رفت سمت کنسول بزرگ کنار اتاق کارش رو بلد بود … اینقدر اومده بود و رفته بود که خبره شده بود … کیف پول رو برداشت … طبق معمول پول خوردهای کیف امید دست مزد اون می شد … دو تا ده هزاری … بقیه پوالش چک پول های پنجایی و صدی و حتی پونصدی بود … نمی دونست این قشر مرفه بی درد این پول ها رو از کجا می یارن! البته در مورد امید که مطمئن بود باد آورده است …

بابای کارخونه دارش بود که شب به شب جیب پسرش رو پر از پول می کرد که مبادا جایی کم داشته باشه … دو تا ده هزاریش رو برداشت …برای امید اصلا هم مهم نبود هفته ای سه روز شهراد رو دعوت کنه خونه اش و حسابی از خجالت خودش در بیاد … امیدی که تموم دغدغه زندگیش رو فرم موندن هیکلش و عوض کردن رنگ به رنگ ماشینش و ددر رفتن با دوستاش بود …

واسه اش چه فرقی داشت هفته ای شش تا از این ده هزاریای سبز خوشگل از کفش بره … اصلا به چشمش هم نمی یومد …شهراد پولشو برداشت چپوند توی کیف پول قهوه ای خودش … هدیه تولدش … هه! تولد … خنده اش گرفت …کیفو دوباره چپوند توی جیب پشت شلوار جینش و از روی همون کنسول کاله کاسکت بزرگ سفیدش رو برداشت … صدای امید دوباره بلند شد، اما اینبار نزدیکش شده بود … چون از نزدیکی صدا جا خورد چرخید … امید همونطور پشت سرش ایستاده بود… نفسشو فوت کرد و صورتشو برگردوند…

هی پسر تا کی می خوای خودتو توی اون باشگاه قدیمی تلف کنی؟ !! بابا تو با این هیکل با این قیافه… جون مادرت اذیت نکن شهراد … بیا تو باشگاه خودم… کار خودتو بکن … پورسانتش هم پنجاه پنجاه … می دونم از هیربد شصت چهل می گیری … بابا بیا پیش من پنجاه پنجاه … تازه مزیتای دیگه هم داره … می دونی که از توی باشگام چند تا مدل دادم بیرون تا حالا؟ !! تازه خیلی هاشون فقط واس خاطر هیکلشون بوده … قیافه ها شبیه چلغوز یا کریم! تو که دمت گرم…. خندید ، بی صدا فقط در حد نشون دادن دندوناش، کلاشو زد زیر بغلش و راه افتاد سمت در … امید پوف کرد…

رمان استایل

رمان استایل به قلم هما پور اصفهانی

کتاب راز داوینچی اثر دن براون

×

ارسال دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

انتخاب استان برای وضعیت آب‌و‌هوا