حکایت مأمون با کنیزک

دوشنبه 28 شهریور 1401 شعر

حکایت مأمون با کنیزک از باب اول کتاب بوستان است ، سعدی در این شعر درباره داستان مامون و یک کنیز میگوید که مامون او را بعد از رسیدن به خلافت خریداری میکند.

چو دور خلافت به مأمون رسید  / یکی ماه پیکر کنیزک خرید

به چهر آفتابی، به تن گلبنی  / به عقل خردمند بازی کنی

به خون عزیزان فرو برده چنگ  /  سر انگشتها کرده عناب رنگ

بر ابروی عابد فریبش خضاب  / چو قوس قزح بود بر آفتاب

شب خلوت آن لعبت حور زاد  / مگر تن در آغوش مأمون نداد

گرفت آتش خشم در وی عظیم  / سرش خواست کردن چو جوزا دو نیم

بگفتا سر اینک به شمشیر تیز  / بینداز و با من مکن خفت و خیز

بگفت از چه بر دل گزند آمدت؟  /  چه خصلت ز من ناپسند آمدت؟

بگفت ار کشی ور شکافی سرم  / ز بوی دهانت به رنج اندرم

کشد تیر پیکار و تیغ ستم  / به یک بار و بوی دهن دم به دم

شنید این سخن سرور نیکبخت  /  برآشفت تند و برنجید سخت

همه شب در این فکر بود و نخفت  / دگر روز با هوشمندان بگفت

طبیعت شناسان هر کشوری  / سخن گفت با هر یک از هر دری

دلش گر چه در حال از او رنجه شد / دوا کرد و خوشبوی چون غنچه شد

پری چهره را همنشین کرد و دوست  / که این عیب من گفت، یار من اوست

به نزد من آن کس نکوخواه توست / که گوید فلان خار در راه توست

به گمراه گفتن نکو می‌روی  / جفایی تمام است و جوری قوی

هر آن گه که عیبت نگویند پیش  / هنر دانی از جاهلی عیب خویش

مگو شهد شیرین شکر فایق است / کسی را که سقمونیا لایق است

چه خوش گفت یک روز دارو فروش: / شفا بایدت داروی تلخ نوش

اگر شربتی بایدت سودمند  / ز سعدی ستان تلخ داروی پند

به پرویزن معرفت بیخته  / به شهد ظرافت برآمیخته

حکایت درویش صادق و پادشاه بیدادگر

حکایت درویش صادق و پادشاه بیدادگر

در نواخت رعیت و رحمت بر افتادگان

×

ارسال دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

انتخاب استان برای وضعیت آب‌و‌هوا