حکایت عیسی (ع) و عابد و ناپارسا

پنج‌شنبه 17 آذر 1401 شعر

حکایت عیسی (ع) و عابد و ناپارسا از باب چهارم کتاب بوستان است ، سعدی در این حکایت از حضرت عیسی روایت کرده است.

 

شنیدستم از راویان کلام/که در عهد عیسی علیه‌السلام

یکی زندگانی تلف کرده بود/به جهل و ضلالت سر آورده بود

دلیری سیه نامه‌ای سخت دل/ز ناپاکی ابلیس در وی خجل

به سر برده ایام، بی حاصلی/نیاسوده تا بوده از وی دلی

سرش خالی از عقل و از احتشام/شکم فربه از لقمه‌های حرام

به ناراستی دامن آلوده‌ای/به ناداشتی دوده اندوده‌ای

نه چشمی چو بینندگان راست رو/نه گوشی چو مردم نصیحت شنو

چو سال بد از وی خلایق نفور/نمایان به هم چون مه نو ز دور

هوی و هوس خرمنش سوخته/جوی نیکنامی نیندوخته

سیه نامه چندان تنعم براند/که در نامه جای نبشتن نماند

گنهکار و خودرای و شهوت پرست/به غفلت شب و روز مخمور و مست

شنیدم که عیسی در آمد ز دشت/به مقصوره عابدی برگذشت

به زیر آمد از غرفه خلوت نشین/به پایش در افتاد سر بر زمین

گنهکار برگشته اختر ز دور/چو پروانه حیران در ایشان ز نور

تأمل به حسرت کنان شرمسار/چو درویش در دست سرمایه‌دار

خجل زیر لب عذرخواهان به سوز/ز شبهای در غفلت آورده روز

سرشک غم از دیده باران چو میغ/که عمرم به غفلت گذشت ای دریغ!

بر انداختم نقد عمر عزیز/به دست از نکویی نیاورده چیز

چو من زنده هرگز مبادا کسی/که مرگش به از زندگانی بسی

برست آن که در عهد طفلی بمرد/که پیرانه سر شرمساری نبرد

گناهم ببخش ای جهان آفرین/که گر با من آید فبئس القرین

نگون مانده از شرمساری سرش/روان آب حسرت به شیب و برش

در این گوشه نالان گنهکار/ پیرکه فریاد حالم رس ای دستگیر

وز آن نیمه عابد سری پر غرور/ترش کرده بر فاسق ابرو ز دور

که این مدبر اندر پی ما چراست؟/نگون بخت جاهل چه در خورد ماست؟

به گردن در آتش در افتاده‌ای/به باد هوی عمر بر داده‌ای

چه خیر آمد از نفس تر دامنش/که صحبت بود با مسیح و منش؟

چه بودی که زحمت ببردی ز پیش/به دوزخ برفتی پس کار خویش

همی رنجم از طلعت ناخوشش/مبادا که در من فتد آتشش

به محشر که حاضر شوند انجمن/خدایا تو با او مکن حشر من

در این بود و وحی از جلیل الصفات/در آمد به عیسی علیه الصلوة

که گر عالم است این و گر وی جهول/مرا دعوت هر دو آمد قبول

تبه کرده ایام برگشته روز/بنالید بر من به زاری و سوز

به بیچارگی هر که آمد برم/نیندازمش ز آستان کرم

عفو کردم از وی عملهای زشت/به انعام خویش آرمش در بهشت

و گر عار دارد عبادت پرست/که در خلد با وی بود هم نشست

بگو ننگ از او در قیامت مدار/که آن را به جنت برند این به نار

که آن را جگر خون شد از سوز و درد/گر این تکیه بر طاعت خویش کرد

ندانست در بارگاه غنی/که بیچارگی به ز کبر و منی

کرا جامه پاک است و سیرت پلید/در دوزخش را نباید کلید

بر این آستان عجز و مسکینیت/به از طاعت و خویشتن بینیت

چو خود را ز نیکان شمردی، بدی/نمی‌گنجد اندر خدایی خودی

اگر مردی از مردی خود مگوی/نه هر شهسواری به در برد گوی

پیاز آمد آن بی هنر جمله پوست/که پنداشت چون پسته مغزی در اوست

از این نوع طاعت نیاید به کار/برو عذر تقصیر طاعت بیار

چه رند پریشان شوریده بخت/چه زاهد که بر خود کند کار سخت

به زهد و ورع کوش و صدق و صفا/ولیکن میفزای بر مصطفی

نخورد از عبادت بر آن بی خرد/که با حق نکو بود و با خلق بد

سخن ماند از عاقلان یادگار/ز سعدی همین یک سخن یاد دار

گنهکار اندیشناک از خدای/به از پارسای عبادت نمای

حکایت دانشمند

حکایت بایزید بسطامی

×

ارسال دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

انتخاب استان برای وضعیت آب‌و‌هوا