حکایت سلطان طغرل و هندوی پاسبان

شنبه 20 اسفند 1401 شعر

حکایت سلطان طغرل و هندوی پاسبان از باب هشتم در شکر بر عافیت بوستان کتاب شاعر بزرگ قرن ششم، سعدی است.

شنیدم که طغرل شبی در خزان/گذر کرد بر هندوی پاسبان

ز باریدن برف و باران و سیل/به لرزش در افتاده همچون سهیل

دلش بر وی از رحمت آورد جوش/که اینک قبا پوستینم بپوش

دمی منتظر باش بر طرف بام/که بیرون فرستم به دست غلام

در این بود و باد صبا بروزید/شهنشه در ایوان شاهی خزید

وشاقی پری چهره در خیل داشت/که طبعش بدو اندکی میل داشت

تماشای ترکش چنان خوش فتاد/که هندوی مسکین برفتش ز یاد

قبا پوستینی گذشتش به گوش/ز بدبختیش در نیامد به دوش

مگر رنج سرما بر او بس نبود/که جور سپهر انتظارش فزود

نگه کن چو سلطان به غفلت بخفت/که چوبک زنش بامدادان چه گفت

مگر نیکبختت فراموش شد/چو دستت در آغوش آغوش شد؟

تو را شب به عیش و طرب می‌رود/چه دانی که بر ما چه شب می‌رود؟

فرو برده سر کاروانی به دیگ/چه از پا فرو رفتگانش به ریگ

بدار ای خداوند زورق بر آب/که بیچارگان را گذشت از سر آب

توقف کنید ای جوانان چست/که در کاروانند پیران سست

تو خوش خفته در هودج کاروان/مهار شتر در کف ساروان

چه هامون و کوهت، چه سنگ و رمال/ز ره باز پس ماندگان پرس حال

تو را کوه پیکر هیون می‌برد/پیاده چه دانی که خون می‌خورد؟

به آرام دل خفتگان در بنه/چه دانند حال کم گرسنه؟

حکایت برهنه تنی یک درم وام کرد

گفتار اندر گزاردن شکر نعمتها

×

ارسال دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

انتخاب استان برای وضعیت آب‌و‌هوا