حکایت دانشمند

پنج‌شنبه 17 آذر 1401 شعر

حکایت دانشمند از باب چهارم کتاب بوستان است ، در این حکایت سعدی درباره فقیهی تنگدست روایت کرده است.

فقیهی کهن جامهٔ تنگدست/در ایوان قاضی به صف بر نشست

نگه کرد قاضی در او تیز تیز/معرف گرفت آستینش که خیز

ندانی که برتر مقام تو نیست/فروتر نشین، یا برو، یا بایست

نه هر کس سزاوار باشد به صدر/کرامت به جاه است و منزل به قدر

دگر ره چه حاجت ببیند کست؟/همین شرمساری عقوبت بست

به عزت هر آن کاو فروتر نشست/به خواری نیفتد ز بالا به پست

به جای بزرگان دلیری مکن/چو سر پنجه‌ات نیست شیری مکن

چو دید آن خردمند درویش رنگ/که بنشست و برخاست بختش به جنگ

چو آتش برآورد بیچاره دود/فروتر نشست از مقامی که بود

فقیهان طریق جدل ساختند/لَم و لا اُسَلّم درانداختند

گشادند بر هم در فتنه باز/به لا و نَعَم کرده گردن دراز

تو گفتی خروسان شاطر به جنگ/فتادند در هم به منقار و چنگ

یکی بی خود از خشمناکی چو مست/یکی بر زمین می‌زند هر دو دست

فتادند در عقدهٔ پیچ پیچ/که در حل آن ره نبردند هیچ

کهن جامه در صف آخرترین/به غرش در آمد چو شیر عرین

بگفت ای صنادید شرع رسول/به ابلاغ تنزیل و فقه و اصول

دلایل قوی باید و معنوی/نه رگهای گردن به حجت قوی

مرا نیز چوگان لعب است و گوی/بگفتند اگر نیک دانی بگوی

به کلک فصاحت بیانی که داشت/به دلها چو نقش نگین بر نگاشت

سر از کوی صورت به معنی کشید/قلم بر سر حرف دعوی کشید

بگفتندش از هر کنار آفرین/که بر عقل و طبعت هزار آفرین

سمند سخن تا به جایی براند/که قاضی چو خر در وَحَل باز ماند

برون آمد از طاق و دستار خویش/به اکرام و لطفش فرستاد پیش

که هیهات قدر تو نشناختم/به شکر قدومت نپرداختم

دریغ آیدم با چنین مایه‌ای/که بینم تو را در چنین پایه‌ای

معرف به دلداری آمد برش/که دستار قاضی نهد بر سرش

به دست و زبان منع کردش که دور/منه بر سرم پایبند غرور

که فردا شود بر کهن مِیزَران/به دستارِ پَنجَه گَزَم، سر گران

چو مولام خوانند و صدر کبیر/نمایند مردم به چشمم حقیر

تفاوت کند هرگز آب زلال/گرش کوزه زرین بود یا سفال؟

خرد باید اندر سر مرد و مغز/نباید مرا چون تو دستار نغز

کس از سربزرگی نباشد به چیز/کدو سربزرگ است و بی مغز نیز

میفراز گردن به دستار و ریش/که دستار پنبه‌ست و سبلت حشیش

به صورت کسانی که مردم وشند/ چو صورت همان به که دم در کشند

به قدر هنر جست باید محل/بلندی و نحسی مکن چون زحل

نی بوریا را بلندی نکوست/که خاصیت نیشکر خود در اوست

بدین عقل و همت نخوانم کست/و گر می‌رود صد غلام از پست

چه خوش گفت خرمهره‌ای در گلی/چو برداشتش پر طمع جاهلی

مرا کس نخواهد خریدن به هیچ/به دیوانگی در حریرم مپیچ

خَبَزدو همان قدر دارد که هست/وگر در میان شقایق نشست

نه منعم به مال از کسی بهتر است/خر ار جل اطلس بپوشد خر است

بدین شیوه مرد سخنگوی چست/به آب سخن کینه از دل بشست

دل آزرده را سخت باشد سخُن/چو خصمت بیفتاد سستی مکن

چو دستت رسد مغز دشمن بر آر/که فرصت فرو شوید از دل غبار

چنان ماند قاضی به جورش اسیر/که گفت اِنَّ هذا لِیَوم عَسیر

به دندان گزید از تعجب یدین/بماندش در او دیده چون فرقدین

وز آنجا جوان روی همت بتافت/برون رفت و بازش نشان کس نیافت

غریو از بزرگان مجلس بخاست/که گویی چنین شوخ چشم از کجاست؟

نقیب از پیَش رفت و هر سو دوید/که مردی بدین نعت و صورت که دید؟

یکی گفت از این نوع شیرین نفس/در این شهر سعدی شناسیم و بس

بر آن صد هزار آفرین کاین بگفت/حق تلخ بین تا چه شیرین بگفت

حکایت توبه کردن ملک زادهٔ گنجه

حکایت عیسی (ع) و عابد و ناپارسا

×

ارسال دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

انتخاب استان برای وضعیت آب‌و‌هوا